تبليغاتX
غم خاطره
زندگی توهمی است از خاطراتی که نداری...


ریشهٔ واژهٔ «نفت» از واژهٔ اوستایی «نپتا» گرفته شده‌است. کلدانیان و اعراب آن‌را از زبان مادی گرفته و «نفتا» خوانده‌اند.

نفت مایعی است که عمدتاً از دو عنصر آلی هیدروژن و کربن تشکیل شده و دارای مقادیر کم‌تری از عناصر سنگین مانند نیتروژن، اکسیژن و گوگرد می‌باشد و به‌صورت طبیعی در زیر زمین و به‌صورت استثنایی در روی زمین یافت می‌شود.

بیش‌تر دانشمندان منشأ تشکیل نفت را گیاهان و موجودات آلی موجود در اقیانوس‌های اولیه می‌دانند [1].

بیشتر سیاست مداران ایرانی نفت را منشا حیات ایرانیان می دانند و تقریبا تمامی آنها آن را جزء لاینفک اموال پدرشان فرض میکنند. این ماده سیاه و بدبو بارها توسط مقام های مختلف به سفره ایرانیان آورده شده و در کاسه آنها گذاشته شده است. نفت یکی از دلایل اصلی تنبلی، دروغگویی، باحالی و عقب افتادگی صنعتی ایرانیان است. این ماده سر منشا بسیاری از جنگها و خونریزی ها در تاریخ ایران می باشد.

از تاثیر نفت در تاریخ ایران می توان به کودتای 28 مرداد 1332 اشاره نمود و همچنین یعلت اینکه نفت دارای پتانسیلی بی پایان در ایجاد تمرکز قدرت سیاسی و اقنصادی در گروه کنترل کننده جریان آن می باشد، ایران همیشه از نبود دموکراسی واقعی در خود رنج برده است.

از پویایی ما ایرانیان همین بس که ایران در قرن بیستم دارای بزرگترین پالایشگاه جهان (پالایشگاه آبادان) بوده اما هنوز قادر به تولید بنزین مورد نیاز خود نمی باشد.

این عدم پویایی در اکثر عرصه های شناخته شده بشری بدین معنیست که اگر روزی نفت تمام شود ایرانیان بر سر دو راهی تلاش-نابودی قرار خواهد گرفت که احتمالا بصورت طبیعی راه نابودی را در پیش خواهد گرفت. در واقع در میهن عزیزمان ما دارای 80 میلیون انسان معتاد به نفت خواهیم بود که راه ترک اعتیاد را بلد نیست[2].

[1] ویکیپدیا

[2] افکار مالیخولیایی خودم

سالروز ملی شدن صنعت نفت بر شما و ارواح عمه های محترمتان مبارک باشه.


مصدق با تمام این حرفا ممنون و خسته نباشید. دلمون واست تنگ میشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 16:57  توسط هامان  | 


پسر: یادته پارسال آخرای اسفند با هم رفتیم بام چقدر خوش گذشت؟ هوای بهاری، دست تو دست با هم قدم زدیم.

دختر: خیلی دقیق یادم نیس. خیلی خوب بود. مریم اینا رو هم دیدیم. گفت داره میره آمریکا. کجاس الان؟

پسر: رفت. مریم رو ولش. خیلی وقته ننشستیم راجع به خودمون صحبت کنیم. اونروز رو یادته که با هم رفتیم گلابدره و روی آتیش تو اون گرما چایی درست کردیم و سالاد الویه خوردیم؟

دختر: اوهوم

پسر: هیچوقت یادم نمیره وقتی خسته و کوفته و اون بوی دود رسیدیم خونه ما چقدر اون دوش آب گرم و خواب بعدالظهرش حال داد.

دختر: اوهوم.... ولی اشتباه میکنیا. اون روز موقع برگشتن گفتی درس داری تنها برگشتی خونه که.

پسر (تو فکر):راس میگی؟

دختر (با کمی مکث): صبر کن ببینم....

پسر (رنگ پریده و زیر لبی): ف..ک

پس نوشت: عزیز دلم، اژدهای خفته ممکنه بیدار بشه.

پس پس نوشت: منظور از اژدهای خفته حافظه ی خانم هاست، نه خودشون.

پس3 نوشت: عیدتون نه چندان پیشاپیش مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 16:23  توسط هامان  | 


من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کار و بار زندگیمو بزارم برای فردام

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم


ماچم تو لپپت عسل 


بیشتر مواقع این شعر و موسیقیه (حالا هر چقدر که دور از واقعیت باشه) که منو میبره به حال و هوای مطلوب و آرمانیم و معمولا این داستانه که هر چقدر هم استادانه و ظریف نوشته شده باشه وافعیت تلخ رو مثه پتک به مغزم میکوبه.


داره بیماری استرسم برمیگرده. :(

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 18:30  توسط هامان  | 




پیرمرد عقب تاکسی (بلند حرف میزنه جوری که برمیگردم یه جوری نیگاش میکنم): هوا خیلی گرمه، انگار نه انگار که زمستونه.
راننده: اصلا با دخلم این حرفا رو ندارم. پول که دستم میاد میندازم توش میگم خودت زیادش کن. دخل مردی دارم (میخنده).
جوان عقب تاکسی: آقا اون پنجره رو بده پایین، گرمه.
پیرمرد: گوجه خریدم بردم خونه میبینم همش لکه داره و له شده اس.
جوان با پوزخند: مگه ندیدیشون موقع خرید؟
دختر صندلی جلو (با موبایل آروم حرف میزنه): نخیر براتون با بسته بندی کامل میفرستیم تضمین هم میکنیم که شیش ماهه تا 5 سانت جواب بگیرین.
راننده: ناشکری نمیکنم اما بعد کم کردن سهمیه دیگه انقلاب تا هفت تیر 375 تومن ظلمه خداییش.
دختر (پای موبایل): اشانتیون کرم ضد درد هم داره.
پیرمرد: گرم شده انگاری بهار.
راننده: من معتقدم آدم به هرچی اعتقاد داشته باشه همون سرش میاد. من از زندگیم راضیم، فقط هم واسم خوب میاد.
دختر: اشکال نداره ولی قید کنین که از طرف خانم ابراهیمی پرزنت شدین.(مکث) ویبراتور؟(مکث) نه میکِشَدش.
------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: من تازه فهمیدم اوضاع خرابه یعنی چی.
+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 17:52  توسط هامان  | 

 

نما:داخلی-پشت میز آموزش

زمان: عصر یک روز زمستونی-بعد از رفتن همکار

شخصیت: هامان-لوازم التحریر-پرینتر-میز-شفرد

فضا: ذهن مغشوش هامان

نوای موسیقی کلاسیک (Secret Garden) در هوا موج میزنه. انگار میخواد بزور فضا رو بغض آلودش کنه. بر میگردم تا با چشام بهش بگم به زور نیازی نیست....به زور احتیاج نیست. دارم به دور و بری هام نگاه میکنم که دارن با استعداد عجیبشون در روزمرگی به کارهای روزانه می پردازن. احساس ناراحتی و دلخوری از هیچکدومشون نمیکنم. فقط به این استعدادشون غبطه میخورم. میتونم یکی یکی شون رو تو بغلم بگیرم و از ته دل بهشون بگم اشکال از منه...اشکال از من بود. همه تون رو دوست دارم. ببخشید...ببخشید.

از وقتی وبلاگم رو ساختم این دومین باره که دارم از محل کارم خداحافظی میکنم. دارم کم کم حرفه ای میشم. با وسایل مشترکمون خداحافظی می کنم(رو همشون دست میکشم. مجبورن برم دستمو بشورم!). شفردمو بیشتر از بقیه شون دوس دارم. بهش نگاه میکنم و بهش میگم:

My heart's shepherd is choopan.

میخنده.

میگم بعد از این مال کی میشی پدرسگ؟

میخنده و میگه:حس مالکیتت از بچگیت توت مونده.

میگم: یعنی منظورت اینه که بچه گانس؟

میگه:نمیدونم...من همچین چیزی نگفتم.

میپرسم ادا کیو داری در میاری شیمپل؟

میخنده.

پرده می افتد

نما:داخلی-آشپزخونه

زمان: عصر یک روز زمستونی-بعد از خوردن محتویات شفرد

شخصیت: هامان-شفرد-چند سوسک دست آموز

فضا: ذهن مغشوش هامان

شفردو بر میدارم تو ظرفشویی میشورمش، میذارمش سر جای همیشگیش.

تو ذهنم یه جمله مثه آگهی تبلیغاتی میاد و میره:

ببین چگونه دست تکان میدهم!

انگار مرا برای وداع آفریده اند...

موسیقی قطع می شود.

پرده می افتد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:55  توسط هامان  | 

  توضیح عکس: می تونین فکر کنین این عکس به مطالب زیر ربطی نداره. من خودمم همینطوری فکر میکنم. ولی در واقع اینطور نیست.

 

۱- اولا که من الان جزء کمپین یک میلیون کامنت ام و تا کامنت هام به حداقل مقدار نرسه خیال آپ کردن ندارم!

۲- دوما که انقدر منو دعوام نکنین. حالم اصلا خوب نیس در نتیجه نمی تونم آپ کنم. 

۳-بزودی از کار می یام بیرون میرم دنبال الواتی...

۴- بزودی در این محل یک پست با مضمون جملاتی چند از کتاب اتوپرتره ی من کنار رادیاتور اثر کریستین بوبن نصب خواهد شد.

۵-صلوات

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:39  توسط هامان  | 

وقتی بعد از مدتها بر میگردم خونه سعی میکنم وقتمو بذارم روی موسیقی؛ فيلم؛ كتاب هاي نيمه تمام ... اين دو دفعه آخر هم نشستم دوباره كتاب زمان لرزه اثر جونيور كورت ونه گات رو خوندم اما اين دفعه هم تمومش كردم هم يادداشت برداشتم. راستي دارم آهنگ هاي باغ وحش جهاني كيوسك رو هم يكي يكي با خط اينترنت نابودم دانلود ميكنم و حالشو ميبرم. جاتون خالي. زمان لرزه يه جورايي اتوبيوگرافي پست مدرن خود ونه گاته. يه تيكه هايي از كتاب رو براتون ميذارم بخونيد:

"اگر مي خواهيد والدينتان را برنجانيد و جراتش را هم نداريد كه همجنس باز شويد؛ سراغ هنر برويد."

(كيلگور تراوت خطاب يه دادلي پرينس):"دادلي چيزي كه تو ميگويي (اعتقاد به واقعي بودن يك داستان تخيلي بنام خواهران ب36 ساكن در سياره بوبو) كاملا قابل درك است؛ چون هر كسي كه به خدا ايمان داشته باشد؛ همانطور كه تو قبلا اعتقاد داشتي؛ مي تواند باور كند كه سياره اي بنام بوبو نيز وجود دارد."

كيلگور: "...تاكنون بطور جدي درباره اديان مختلف تحقيق نكرده ام پس شايستگي اظهارنظر را ندارم. تنها چيزي كه مي توانم با اطمينان بگويم اين است كه مسلمانان متدين بابانوئل را قبول ندارند."

نقل از نيچه: "فقط افرادي كه ايمان قوي دارند مي توانند رفاه شكاكيت مذهبي را تجربه كنند."

ونه گات: "نويسنده ها؛ چه جهنده چه كوبنده؛ داراي همسرهاي زيبايي مي شوند. كسي بايد در اين زمينه تحقيق كند."

ونه گات: "هنوز هم نمي توانم تصور كنم كه بدن زنان چه شكلي دارد و تالحظه ي مرگ نيز از نوازش پشت و سينه هايشان سير نخواهم شد."

ونه گات: "خود من هم يك آدم افسرده ي تك قطبي از نسل انسانهاي افسرده تك قطبي ام. بهمين دليل است كه اينقدر خوب مينويسم."

پرينس: "مي داني اختيار به چه درد مي خورد؟" تراوت: "نه" پرينس: "مي تواني آنرا به در ما تحتت بچسباني"

"ما به اين دليل روي كره زمين زندگي مي كنيم كه از زندگي لذت ببريم. به حرفهاي كساني كه به شما چيزي جز اين مي گويند گوش ندهيد."

مي دانيد چه حدسي مي توان زد؟ تلويزيون يك پاك كن است. پاك كردن گذشته افراد باعث مي شود كه راحت تر بتوانند زندگي را يا هر اسم ديگري كه اين چيز دارد؛ تحمل كنند.

جمله اي كه در روز رستاخيز باعث تخفيف در مجازات مي شود: "ما از همان ابتدا نيز علاقه اي به دنيا آمدن نداشتيم." 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 14:30  توسط هامان  | 

 

این روزها سیگارمو نصفه میندازم که بعدی رو زودتر بتونم روشن کنم. 

در آوار خونين گرگ و ميش ديگر گونه مردي آنك

كه خاك را سبز ميخواست...

احمد جان شرمنده دير شد....هشتاد و سومين تولدت هم مبارك پيرمرد.

ماچم رو لپت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:46  توسط هامان  | 

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمیخوانی....

خوب میکنی عسل، خوب میکنی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:2  توسط هامان  | 

با گذشت چهار پنج روز از دفاع باید اعتراف کنم که هنوز جایش درد می کند.

دایره ها محل های غیر اصلی درد می باشد. محل اصلی مورد درد در شکل نشان داده نشده است.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:45  توسط هامان  |